ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
45
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
كه خواهد ، ما را بر دشمنانمان پيروز گرداند . چون اين گروه بازگشتند ، نزد مختار رفتند و گفتند : محمد ما را به يارى تو فرمان داد . مختار چون بشنيد تكبير گفت و گفت شيعيان در زمرهء ياران من درآمدند . چون عزم خروج كردند برخى از ياران او گفتند : اشراف كوفه همه با ابن مطيع يار و همدست شدهاند . اگر ابراهيم بن الاشتر با ما يار گردد ، به پيروزى اميد توان بست ، زيرا او فرزند مردى بزرگوار است و عشيرهاى صاحب عزت و عدت دارد . مختار گفت : نزد او رويد و دعوتش كنيد . چون نزد ابراهيم رفتند ، او گفت حاضر است در خونخواهى حسين جانفشانى كند ولى بدان شرط كه او را امارت و ولايت دهند . گفتند ولى مختار از سوى مهدى آمده و ما مأمور به طاعت او هستيم . ابراهيم خاموش شد و هيچ نگفت . اينان بازگشتند . مختار سه روز درنگ كرد ، سپس با ده پانزده تن از ياران خود نزد ابراهيم بن الاشتر رفت . مختار و ابراهيم بر يك مسند نشستند . آنگاه مختار گفت : اين نامهء مهدى محمد بن على بن ابى طالب است كه خود بهترين مردم روى زمين است و پسر بهترين مردم روى زمين ، بعد از پيامبران خدا . او از تو خواسته است كه به يارى ما برخيزى . ابراهيم گفت : نامه را به من دهيد . شعبى نامهاى را كه همراه خود داشت ، به او داد . چون بگشود و بخواند ، محمد او را با تمام قوم و عشيره و همهء متابعان خود به يارى مختار فراخوانده بود . آنگاه مختار از حاضران شهادت خواست جمعى شهادت دادند كه اين نامه از سوى محمد بن الحنفيه آمده است . در اين حال ابراهيم از مسند ، خود را به سويى كشيد و با مختار بيعت كرد . و قرار بر آن نهادند كه شب پنجشنبهء چهاردهم ربيع الاول سال 66 ، خروج كنند . در شب موعود ابراهيم نماز مغرب را با يارانش بخواند و بيرون آمد . به باب الفيل آمد و از آنجا به مقابل خانهء عمرو بن حريث رسيد . اياس بن مضارب با جماعتى از شرطگان راه بر او بگرفت . ابراهيم پس از گفتگويى ، با نيزهاى كه از يكى از ياران او ربود ، بر دهنش زد و او را بر زمين افكند و مردى از ياران خود را فرمان داد تا سر از تنش جدا كند . ياران اياس بگريختند و نزد ابن مطيع رفتند ] [ 1 ] . ابراهيم بن مالك بن الاشتر نزد مختار آمد و او را از خبر بياگاهانيد و نزد شيعيان كس فرستادند و براى خونخواهى حسين مردم را فرا خواندند . ابراهيم به ميان قبيله نخع رفت و از آنان خواست با او همراه شوند و شب هنگام به شهر راند . او از جاهايى كه اميران در آنجا بودند ، پرهيز مىكرد . سپس به يكى از آنان برخورد كرد و ميانشان نبردى در گرفت او را به هزيمت داد . سپس ديگرى را نيز به گريز واداشت . پس نزد مختار آمد . شبث [ 2 ] بن ربعى و
--> [ ( 1 ) ] آنچه ميان دو قلاب آمده است از متن ساقط بود . تا مطلب به هم پيوسته شود . از تاريخ طبرى كه مسعودى و ابن اثير خود از مآخذ ابن خلدون است خلاصه كرده و افزوديم . [ ( 2 ) ] شيسث .